یک روز صبح چشمامو که باز کردم ,دیدم که نمی بینم ! تاریکی مطلق و دیگر هیچ . چشمامو لمس کردم , باز بودن و چشم بندی هم در کار نبود.هیچ چیز و هیچ جا رو نمی دیدم . تنها صدای ضربان قلبم بود که شدت گرفته بود و از حلقم بیرون می زد . سرم داغ شده بود . بلند شدم و به خیال خودم به سمت در اتاق رفتم , پام به چیزی گیر کرد و خوردم زمین . آهی کشیدم , وضعیت دردناک و سختی بود . فکر ادامه پیدا کردن این وضعیت نگرانم می کرد . خدایا این چه کاری بود کردی ! ؟ اشکم داشت در می اومد اما داشتم می خندیدم ! چه حالت احمقانه ای . برگشتم و رو تخت افتادم , چشمامو بستم و باز کردم . نور ؟! می دیدم ! چه زود تموم شد . می خواستم بخندم اما نمی دونم چرا داشتم گریه می کردم . بازم همون حالت احمقانه .
پ . ن : در ادامه مطلب پست قبل که باعث شد شخصی حس ناسیونالیستی ایرانی بودنش فوران کنه و البته بطور خصوصی منو ... خطاب کنه باید بگم مشکل ما،مشکل فرهنگی است. اکثریت جامعهی ایرانی هنوز در عوالم قرون وسطایی دست و پا میزند.امروز در قرن بیست و یکم هستیم و طرز تفکرهایی و رفتارهایی از مردم میبینم و میشنوم که به هیچوجه شایستهی انسان امروزی نیست. وقتی کار یک کشوری به اینجا میکشد که دو تا چاه بکنند و بعد مردم بروند آنجا و حاجت بخواهند و مسائل خود را از آن چاه بخواهند که حل بکند، خب این نشانهی یک سقوط اخلاقی و فرهنگی فوقالعادهای است و از این دست مثال ها بسیار است.
