تبليغاتX
جاده ی سانتیاگو - 3 اپیزود ناتمام

 

بعد از یک گفتگوی هوشمندانه , ولی برای شوخی و تفریح  دیدم چقدر به کسانی شبیه شده ام که با دورویی سر خود را به علامت تاسف تکان می دهند اما وقتی زمان عمل فرا رسد بی توجه به حرف های سابق همچون روان پریشی ...

 

جایی رفته بودم و صحنه ای از فیلم" پاریس دوستت دارم" برایم تداعی شد , آنجا که طرف بعد یک عمر رفته بود پاریس و همه را می دید که یکی را دوست دارند و دستش را گرفته اند , جز خود او , هم ذات پنداری عجیبی خلق شد . فلسفه وجودی اینجا دوست داشتن کسی شده در غیر اینصورت ...

 

هوا عجیب سرد وخشک است . در خیابان که راه می روی سوز سرما می رود داخل چشم ها و می سوزاند, پوست صورت و دست ها  را چغر می کند.حالا می توان ادعا کرد دست و صورت و چشم ها همچون مغزم شده است. باید تندتر راه رفت  , سریع رسید , می خواهم با مشاهده خود در آینه به بررسی و تعقیب استحاله خویش بنشینم ...

 

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 11:27 | لینک  |