از خوندن خسته می شم , شهروند رو کناری می ندازم.خسته م اما خوابم نمیاد , روی تخت دراز کشیدم اینطوری دوست دارم می تونم با لذت توش غلت بزنم , ملافه ها سرمای مطبوعی دارند که خوشایند است.
دوباره سیاهی در افکارم خودنمایی می کند . باز سیاهی و نومیدی , باز درد های روحی و فکری . خودم هم دیگه خسته شدم . چرا دست از سرِم برنمیداره !
سیگار لعنتی ! سیگار لعنتی ! الان وقت تموم شدن بود. دقیقا مثل بیماری شدم که از علت بیماری خودش خبر نداره . خب کجا باید برم ؟
دارم اعتراف می کنم . واقعا نمی دونم چی می خوام ! همیشه به نظرم می رسه اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شه و این ادامه دارد. پناه بردن به دنیایِ خیال هم لذتی دارد. حیف که سایهی سنگین واقعیت، رهایم نمی کند ...
ارابه مرا با خود ببر,مرا از این مکان بربا !
مرا به دورها , دورها ببر . به هر کجا ! به هر کجا !
اینجا گل زمین از اشک ماست .
من خوشبختم اما نمی تونم به خودم حالی کنم . تنهای خوشبخت .
پ . ن :واقعيتش مدتي است ميبينم كه ديگر حرفي براي گفتن نيست. يعني من ندارم. چون انگیزه نيست . يعني من ندارم. اما هستم.
