تبليغاتX
جاده ی سانتیاگو - Is Over

 

از خوندن خسته می شم , شهروند رو  کناری می ندازم.خسته م اما خوابم نمیاد , روی تخت دراز کشیدم اینطوری دوست دارم می تونم با لذت توش غلت بزنم , ملافه ها سرمای مطبوعی دارند که خوشایند است.

دوباره سیاهی در افکارم خودنمایی می کند . باز سیاهی و نومیدی , باز درد های روحی و فکری . خودم هم دیگه خسته شدم . چرا دست از سرِم برنمی‌داره !

سیگار لعنتی ! سیگار لعنتی ! الان وقت تموم شدن بود. دقیقا مثل بیماری شدم که از علت بیماری خودش خبر نداره . خب کجا باید برم ؟

دارم اعتراف می کنم . واقعا نمی دونم چی می خوام ! همیشه به نظرم می رسه اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شه و این ادامه دارد. پناه‌ بردن به دنیایِ خیال هم لذتی دارد. حیف که سایه‌ی سنگین واقعیت،  رهایم نمی کند ...

 

ارابه مرا با خود ببر,مرا از این مکان بربا !

مرا به دورها , دورها ببر . به هر کجا ! به هر کجا !

اینجا گل زمین از اشک ماست .

 

من خوشبختم اما نمی تونم به خودم حالی کنم . تنهای خوشبخت .

 

پ . ن :واقعيتش مدتي است مي‌بينم كه ديگر حرفي براي گفتن نيست. يعني من ندارم. چون انگیزه نيست . يعني من ندارم. اما هستم.

 

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 17:19 | لینک  |