
وقتی هر روز که می گذره بیشتر و بهتر درک می کنی که داری توی جهان سوم زندگی می کنی,زندگی که نه فقط نفس می کشی. وقتی برای کوچکترین کارهای روزمره انگیزه نداری ! وبلاگ نوشتن چه ارزشی داره . وقتی می بینی که کاملا قابل پیش بینی شدی و میتونی روزهای خودت رو پیش از رسیدن تماشا کنی , ناتوانی که مثل خیلی ها خودتو گول بزنی .وقتی یه خلا بزرگ بین خواسته هات و داشته هات به وجود اومده که ولگردی های فلسفی هم ارضات نمی کنه , اون موقع یه تصمیم می گیری که که دیگه دیده نشی ! توی تنهایی خودت شبیه مجرمی بشی که در جستجوی جرمم خودشه .دوره ها می گذرند و هر دوره ای هم اسم مخصوص به خودشو داره و این روزها هم می گذرد و من خوشحالم , خوشحالم که می گذرند این روزها.پس انداز انگیزه ام برای وبلاگ نوشتن تمام شد , دیگر نیستم و یعنی دیگر نمی توانم باشم چون تمام شدم.کارها, حرف ها و حتی نوشته هایم , برای خودم هم تکراری و بی ارزش شده است,درست مثل رسیدن سال جدید !
باز هم , باز هم , باز هم متاسفم . انگار قرار نیست چیزی بر قرار و مدار باشد .
گمنامی در اینترنت خصوصا در عرصه وبلاگ نویسی مزیت های فراوانی دارد,در حالت گمنامی فرد بیشتر می تواند خودش باشد.آدمی یک خود بیرونی دارد که دیگران برای او می سازند و او باید طبق آن عمل کند و یک خود درونی که در واقعیت خود اوست,در این شرایط راحت تر می تواند خود واقعی اش را نشان دهد.نقاب ها و تظاهرها که هر روز بر گرده ما سوار می شوند و ما را به رفتار و عقاید خاصی سوق می دهند در حالت گمنامی به راحتی قابل پاک شدن است.
باری دیروز بی خوابی شبانه باعث شد به فکر نظم دادن به کمد همیشه بی نظم اتاقم باشم.در آن کمد چیزهای بسیاری بود که برایم تازگی داشت , هرچه پیشروی بیشتر می شد خاطره ها هم بیشتر زنده می شد. از یادگاری ها و یادداشت ها گاه و بی گاه بگیر تا عکس های پر از نوستالژی گذشته و چند عکس از کودکی . پشت آن عکس ها نوشته شده بود : "دی ماه 1369.آمادگی"
از سمت چپ نفر اول با کاپشن سبز و روپوش سرمه ای .
نفر اول نشسته از سمت راست.
با دیدن عکس ها نا خود آگاه تصاویر مبهمی از آنزمان برایم تداعی شد هر چند غبار زمان قویتر از حافظه پیزوری من بود و جز یک سری وقایع نامربوط چیزی دیگری به یادم نمی آمد.این بچه ها که روزی با من بودند الان کجا هستند؟زنده اند؟ایران اند؟کدوم شهر؟
5و6 سالگی , آن روزا در فکرم نه خبری از ج.ا بود که باعث مرگ انگیزه هایم شود, نه از روان پریشی, نه از سردرد های عصبی که اسمش را میگرن گذاشته اند و نه از ... . آرامش کودکی را رایگان دادیم تا بزرگ شویم.آن دوره ها رفت تا رسید به حال که در اینجا روایت گر یآس و امید باشم.بنویسم که نسل مون را سوزاندند,شاید عده ای نفهمند,یا نخواهند بفهمند و حتی اصلا برایشان مهم نیست که ببفهمند یا نفهمند اما نسل ما سوخت.واقعیت همین است خواه با سرگرمی های موقت بخواهیم فراموشش کنیم و خواه بپذیریم .
این حرف ها هم مضحک و مزخرف است,همان ذکر مصیبت معروف است و بیشتر آدم را عصیانگر می کند تا توانگر . واقعا به شعار جورج اورول در 1984 رسیدم که می گوید
"دانایی در نادانی است و نادانی توانایی است"
پ.ن : ... و همچنان درگیر کار گل ایم و خسته از تکرار تنها ...
1. "مرا ببوس برای آخرین بار " حسن گل نراقی
2. "خیانت " محسن چاوشی
3. "ستاره های سربی" ابی
4. "با تو بودن" سیاوش قمیشی
5. "ماه من " لیلا فروهر
6. "ترنج" محسن نامجو
7. "عشق سرعت " کیوسک
لیست سیاه یا همون تهوع آورها:
1. "گیتار " شماعی زاده
2. "نسترن " فرشید امین
3. "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ... " از ؟
4. "یه نیمکت تنها ... یه شعله خاموش ... " از کامران و هومن
5. تمامی آهنگ های مورد علاقه راننده های بیابونی
6. کلیه آهنگ های بی سر و ته و بی معنی رپ ایرانی مخصوصا آهنگ هایی که مملو از عباراتی نظیر "داف,گربه صفت,عشق پوشالی,چرا نموندی تا آخرش و... .
7. "بی وفا دیگه دوستم نداری " از افشین
پ.ن : این روزهای آخر سال هم مثل روزهای اول سال می گذره. خبر خاصی نیست بعضی روزها تند تمام می شه و بعضی روزها رو هم باید هل داد تا تموم بشن.یکی از هم دوره ای های دانشگاه 3 روز پیش در مسیر تهران تصادف کرد و مرد. به همین سادگی !!! خاطره هایی که با هم داشتیم حالا یه نوستالژیه که هیچوقت دیگه تکرار نمیشه وقتی یاد اون روزا می افتم و بعدش واقعیت حالا تالاپی می خوره تو سرم اعصابم گه میشه . نمی دونم چند وقت دیگه نوبت کی میشه , شاید خودم !
" عنکبوتی که نمی تولند تار بتند , از خانواده و جمع عنکبوت ها طرد می شود , چون عنکبوتی که تار نتند , عنکبوت نیست . عنکبوت راهی جنگل می شود , پیش حیوانات مختلف می رود و یک به یک از آنها می خواهد تا او را در جمع خود بپذیرند اما همه طردش می کنند , چون هر چه باشد او یک عنکبوت است , نه سگی که پارس کند , یا سنجابی که جست و خیز کند , یا پروانه که پرواز کند , یا ماهی که شنا کند و یا ... ,عنکبوت نفرین شده تسلیم می شود , بی چاره و درمانده , موجودی محال : عنکبوت نیست چون نمی تواند تار بتند , اما هیچ حیوان دیگری هم نیست چون عنکبوت است."
چند روز پیش صد و پنجمین سال تولد صادق هدایت بود نویسنده ی که در تمام این سال ها یک معما,افسانه و یا شاید گاهی چهره ی گنگ بود,تجدد تنهای افسرده با احساس وزن یک مرده .
چند خط بالا هم خلاصه داستان ناتمام "عنکبوت عاق شده" از صادق هدایت بود که به تبعیت از کافکا هنگام مرگ نابودش کرد.
تمثیلی از این سرراست تر ممکن نیست وقتی خودمو همچون عنکبوت هدایت فرض می کنم,ایرانی هستم ولی با این حال ایرانی نیستم.بارها تلاش کردم مثل سایرین باشم , اما نتونستم .سعی کردم بی خبر باشم یا لااقل بی تفاوت اما نشد.شاید در ظاهر موفق شدم اما چه فایده ! شناخت و اگاهی مسئولیت به همراه داره,تاسف به همراه داره و ... .وقت اشک ریختن به سر رسیده,این روزها خنده هایم ارزانتر است.
به خانه رسیدن و بستن در ,گاهی حکم فرار و فراموشی موقت رو داره,اینکه به خلوتت میری و چیزی که بیرون آزارت میده رو پشت در می گذاری,انگار دکمه توقف دنیاتو زدی . وقتی بیرون اتاق همه چیز بر علیه تو بوده کمی خودخواهی کاملا حق توست.از روی رفع تکلیف است که امروز هم گذشت,فردا روز دیگری است که امروز برایش جز نوستالژی چیز دیگری نیست.چه زندگی عاشقانه ای ! سندرم "بوف کوریسم" وادارم می کند با سایه خودم روی دیوار حرف بزنم و پیرمرد خنزر پنزری را روبه رویم بنشانم . کاش به جای هدایت "دانیل استیل" و "م.مودب پور" می خواندم.
پ.ن :
- " خدا غرایز رو توی وجود آدم قرار داده و قوانین رو برخلاف اونها گذاشته تا مسخره مون کنه,تا بهمون بخنده ! " (دیالوگ انتهایی فیلم وکیل مدافع شیطان)
- اعزام به خدمت باز به تعویق افتاد! احتمالا اول اردیبهشت .
