یک روز صبح چشمامو که باز کردم ,دیدم که نمی بینم ! تاریکی مطلق و دیگر هیچ . چشمامو لمس کردم , باز بودن و چشم بندی هم در کار نبود.هیچ چیز و هیچ جا رو نمی دیدم . تنها صدای ضربان قلبم بود که شدت گرفته بود و از حلقم بیرون می زد . سرم داغ شده بود . بلند شدم و به خیال خودم به سمت در اتاق رفتم , پام به چیزی گیر کرد و خوردم زمین . آهی کشیدم , وضعیت دردناک و سختی بود . فکر ادامه پیدا کردن این وضعیت نگرانم می کرد . خدایا این چه کاری بود کردی ! ؟ اشکم داشت در می اومد اما داشتم می خندیدم ! چه حالت احمقانه ای . برگشتم و رو تخت افتادم , چشمامو بستم و باز کردم . نور ؟! می دیدم ! چه زود تموم شد . می خواستم بخندم اما نمی دونم چرا داشتم گریه می کردم . بازم همون حالت احمقانه .
پ . ن : در ادامه مطلب پست قبل که باعث شد شخصی حس ناسیونالیستی ایرانی بودنش فوران کنه و البته بطور خصوصی منو ... خطاب کنه باید بگم مشکل ما،مشکل فرهنگی است. اکثریت جامعهی ایرانی هنوز در عوالم قرون وسطایی دست و پا میزند.امروز در قرن بیست و یکم هستیم و طرز تفکرهایی و رفتارهایی از مردم میبینم و میشنوم که به هیچوجه شایستهی انسان امروزی نیست. وقتی کار یک کشوری به اینجا میکشد که دو تا چاه بکنند و بعد مردم بروند آنجا و حاجت بخواهند و مسائل خود را از آن چاه بخواهند که حل بکند، خب این نشانهی یک سقوط اخلاقی و فرهنگی فوقالعادهای است و از این دست مثال ها بسیار است.
محكوميت دانشجوي ايراني در كانادا به دليل بوسيدن سينه يك زن در آسانسور- دانشجوي ۲۵ ساله PhD به سه ماه زندان به دليل تعرض جنسي محكوم شده است. او در دادگاه گفته كه <نميشود انتظار داشت كه مردها در مقابل سينه هاي بيرون افتاده مقاومت كنند!>
هفته ای نیست که خبرها از رفتارهای دزدکی و غیر اخلاقی عده ای خبر ندهد، این چند روز در ابعاد بین المللی معروف هم شده ایم.ایراد کار در کجاست؟
فروید در مطالعه رفتار جنسی از دو پدیده تماشاگر جنسی (voyeurisme) و نیز عورت نمایی (exhibitionisme) به عنوان دو نوع بیماری در کنار بیماری هایی چون سادیسم و مازوخیسم نام می برد . تماشگر جنسی در واقع میل و گرایشی است به نگاه کردن و مشاهده کردن خلوت یا عریانی کسی یا گروهی از اشخاص در وضعیتی نامتعارف به قصد لذت بردن یا تحریک شدن , برخلاف عورت نمایی که میل به عرضه کردن خود است به قصد صید لحظه ای که نگاه دیگری بر تو می افتد.
علاقه شدید به دانستن آنچه دیگری در پنهان خود انجام می دهد همان چیزی است که دوست نداریم به آن اعتراف کنیم. مهم ترین مساله در جامعه ما در هم ریخته شدن نسبت حریم خصوصی و حریم عمومی است یا همان تفاوت فاحش رفتار خصوصی ما و رفتار بیرونی مان , تفاوتی که محصول تناقضی است که میان ذهنیت در حال تغییر جامعه و هنجارهای مشروع تعریف شده است.آنچه مجاز است با آنچه در واقعیت هستیم در بسیاری اوقات همخوانی ندارد. تفاوت میان امر مجاز و امر ممکن بسیار است . خیلی چیزها مجاز نیست اما در جامعه ما ممکن شده است . آنچه دیده می شود واقعیت ما نیست. کنجکاوی برای دیدن رفتاری که دیگری در پنهان انجام می دهد و ما به آن نگاه می کنیم و از دیدنش به گونه ای پنهان یا لذت می بریم, یا ایده می گیریم یا ... فرقی نمی کند , حتی وقتی که تقبیح می کنیم. تعبیر هیز در واقع معادل ساده و دم دستی همان اصطلاح تماشاگری جنسی است.
حقیقت این است که واقعیت ها در جامعه ما سرکوب می شود و ناگزیر در جایی دیگر سرباز می کند. در جامعه غربی میل به به شفافیت و از میان رفتن ممنوع مرز بین حریم خصوصی و عمومی را از میان برده است و همین امر باعث می شود که حریم خصوصی تبدیل به سوژه تلویزیون شود , در جامعه ما بر عکس میل به پنهان کردن عامل شکل گیری این هیزی تعمیم یافته است.میل به پنهانی کردن که ناشی از تضاد فاحش میان خصوص و عموم ماست ترس از شفافیت است . به دلیل تناقضی که میان ذهنیت امروزمان وجود دارد با آن عینیتی که پا به پای ما پیش نمی رود, بلکه دست در دست یک سری کلیشه هایی که از سر ترس یا جهل می خواهد وفادار بماند به سنت و عرف و ... .سایه بسیاری از تابوهای جامعه سنتی بر سر ماست بی آنکه اقتدار لازم و اولیه را داشته باشد و فقط مانع از آن می شود که بتوانیم با صراحت و صدای بلند از این گذر و عبور صحبت کنیم. ( اقتباسی آزاد از مقاله سوسن شریعتی - روزنامه اعتماد )
به عقیده من فرهنگ و جامعه ایرانی به شکل ذاتی با خردگرایی و دموکراسی در تضاد است و بدون کنار کنار گذاشتن این فرهنگ به شکل اساسی که شاید تا ابد هم رخ ندهد آینده روشنی نداریم.
بعد از یک گفتگوی هوشمندانه , ولی برای شوخی و تفریح دیدم چقدر به کسانی شبیه شده ام که با دورویی سر خود را به علامت تاسف تکان می دهند اما وقتی زمان عمل فرا رسد بی توجه به حرف های سابق همچون روان پریشی ...
جایی رفته بودم و صحنه ای از فیلم" پاریس دوستت دارم" برایم تداعی شد , آنجا که طرف بعد یک عمر رفته بود پاریس و همه را می دید که یکی را دوست دارند و دستش را گرفته اند , جز خود او , هم ذات پنداری عجیبی خلق شد . فلسفه وجودی اینجا دوست داشتن کسی شده در غیر اینصورت ...
هوا عجیب سرد وخشک است . در خیابان که راه می روی سوز سرما می رود داخل چشم ها و می سوزاند, پوست صورت و دست ها را چغر می کند.حالا می توان ادعا کرد دست و صورت و چشم ها همچون مغزم شده است. باید تندتر راه رفت , سریع رسید , می خواهم با مشاهده خود در آینه به بررسی و تعقیب استحاله خویش بنشینم ...