از خوندن خسته می شم , شهروند رو کناری می ندازم.خسته م اما خوابم نمیاد , روی تخت دراز کشیدم اینطوری دوست دارم می تونم با لذت توش غلت بزنم , ملافه ها سرمای مطبوعی دارند که خوشایند است.
دوباره سیاهی در افکارم خودنمایی می کند . باز سیاهی و نومیدی , باز درد های روحی و فکری . خودم هم دیگه خسته شدم . چرا دست از سرِم برنمیداره !
سیگار لعنتی ! سیگار لعنتی ! الان وقت تموم شدن بود. دقیقا مثل بیماری شدم که از علت بیماری خودش خبر نداره . خب کجا باید برم ؟
دارم اعتراف می کنم . واقعا نمی دونم چی می خوام ! همیشه به نظرم می رسه اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شه و این ادامه دارد. پناه بردن به دنیایِ خیال هم لذتی دارد. حیف که سایهی سنگین واقعیت، رهایم نمی کند ...
ارابه مرا با خود ببر,مرا از این مکان بربا !
مرا به دورها , دورها ببر . به هر کجا ! به هر کجا !
اینجا گل زمین از اشک ماست .
من خوشبختم اما نمی تونم به خودم حالی کنم . تنهای خوشبخت .
پ . ن :واقعيتش مدتي است ميبينم كه ديگر حرفي براي گفتن نيست. يعني من ندارم. چون انگیزه نيست . يعني من ندارم. اما هستم.
دوم دبستان بودم , اون روز خانم معلم نیومده بود , قرار شد تا زنگ تفریح اول منتظر بشیم اگه نیومد بفرستنمون خونه. هر کسی مشغول یه کاری تو کلاس بود از جزئیات چیز زیادی تو خاطرم نمونده.جز اینکه با چهار نفر دیگه شروع کردم به اسم فامیل بازی کردن . فکر کنم سال 71 ,72 بود . چند نوبت بازی کردیم تا به حرف خ رسیدیم , همه رو نوشته بودم جز اسم کشور , هر چی هم فکر می کردم چیزی به خاطرم نمی اومد , داخل پرانتز بگم از کودکی علاقه شدیدی به حفظ کردن اسم کشورها و پایتخت اونا داشتم و در شرایطی که 99% بچه هامون اون موقع اسم کشورهای همسایه ایران رو هم نمی دونستد , من می دونستم تریپولی پایتخت لیبیه و ... البته این دونستن نه اون زمان و نه حالا فایده ای نداشت و نداره . باری من هنوز در اسم کشور مونده بودم که یکی از بچه ها تموم کرد خیلی مشتاق بودم بدونم اسم کدوم کشور با خ شروع میشه , شروع کردیم به چک کردن تا رسیدیم به اون" اسم کشور , ننوشتم , ننوشتم , ننوشتم , خارج" ." نمیشه که , خارج که اسم کشور نیست" همون موقع هم یقین داشتم که خارج اسم کشور نیست و یه اصطلاحه, گفتم این قبول نیست! اما همکلاس اون روز ما که هیچی ازش جز همین خاطره یادم نمونده با اطمینان می گفت که خیلی هم هست و برادر من الان خارجه , داشتیم کودکانه بحث می کردیم من با یقین کامل می گفتم نیست و اصطلاحی است به معنی فلان , او هم با یقین کامل می گفت که هست و برای اثباتش هم اینکه برادرش الان خارجه در همین حین شاهدی از غیب رسید گفت خارج اسم کشوره و عموی منم الان خارجه . با دو رای شدن آنها و تک رای شدن من , آن دو همبازی دیگر هم رای به درستی حرف آنها دادند و من را نیز مجبور به پذیرش رای اکثریت , در حالیکه کاملا معتقد بودم آنها اشتباه می کردند اما در اثبات آن در آن لحظه ناتوان بودم.
این داستان واقعی رو گفتم تا پیش زمینه ای باشد برای ادامه جملاتم.من زیاد به بحث و جدل با هر کسی علاقه نشان نمی دم البته در زمانی که طرفم را بشناسم و یا ببینم فکر می کنه , می فهمه و تحلیل و تفسیر می کنه خود به خود این قانون نقض می شه . مثلا در جمعی بودم طرف با خوشحالی و افتخار اعلام می کرد در طول 20 و چند سال زندگیش حتی یک کتاب هم نخونده و بحثی راجع به فرهنگ و اخلاق ایرانی شروع کرده بود و مزخرف و به قولی شر می گفت یا در جایی دیگر کسی می خواست با من بحث کند که قبلا به من گفته بودم آخرین کتابی که خوانده بود در 13 سالگی با نام فرار روبات ها بوده ! خب در این مواقع عکس العمل من روشنه . حالا از اینها بگذریم چند بار برایم پیش آمده در بحث های واقعی صحبت به جایی رسیده است و سر موردی اختلاف نظر هست و من با قطعیت و یقین کامل براساس دانسته هایم می دونم موردی که مورد اتفاف نظر قرار گرفته اشتباهه ولی نمی تونم اون رو به خوبی اثبات کنم . در این جور مواقع ناخواسته خاموش می شم و در فقدان استدلالی که به من قدرت می بخشد مجبور خواهم بود با بی حالی و بی حوصلگی بگویم " احساس می کنم حق با من است " بدون اینکه بتوانم چرایی آن را توضیح دهم و شکی نیست در این مواقع همانند داستان بالا با اینکه واقعا حق با من است شکست می خورم.
سقراط باور درستی را که بدون اگاهی از چگونگی ارائه پاسخ عقلانی به مخالفت ها بدان قائل باشند , عقیده درست می نامید و آن را در تقابل با معرفت قرار می داد , که نه فقط آگاهی از چرایی درست بودن چیزی می شود , بلکه آگاهی از چرایی نادرست بودن بدیل های آن چیز را در نظر می گیرد . در واقع حقیقت حاصل از شهود شبیه مجسمه ای است بدون اتکا به نگهدارنده که باد شدیدی می تواند هر لحظه آن را واژگون کند , ولی حقیقت مبتنی بر دلایل و آگاهی از استدلال های مخالف شبیه مجسمه ای است که با مفتول ها , پیچ ها و سایر لوازم مخصوص در جایش محکم شده است.
بار ها از خودم این سوال را کرده ام که نوشتن در اینجا تاثیری هم دارد و تلاش ما در این دنیای مجازی بی انتها می تواند مقدمه ای برای تحول در دنیای واقعی باشد یا خیر.
بدون تردید که جواب من منفی است . اینجا تنها ایده های خام من بوده , اتود زدن های ذهنی یک بازنده . غر زدن ها و شکایت های انسانی که توهم و تصوری غلط دارد که با سایرین فرق می کند. بیمار است و سرشار از حس انزوای ابدی, در رویای ترک کردن و رفتن به مکانی دیگر است جایی دور و دورتر بی آنکه اثری از زندگی روزمره وجود داشته باشد, آدم های دیگری هم اینجا می آیند چند نفری همدردی می کنند , چند نفر بی تفاوت می روند و چند نفری هم با ترفند ها و کلمات تکراری می خواهند دلسوزی کنند . همین !
اما خودم بهتر از همه می دانم که تنها یک بازنده ام . بازنده ای که برای شکست هایش توجیه می کند و مدام غر می زند و شکایت می کند , فقط و تنها فقط مقصر منم. هیچگاه سعی نکردم خودم را از آنکه هستم بهتر نشان دهم,از تظاهر بیزارم و من همینم یک بازنده که در تنهایی به محاکمه خویش نشسته است . می خواهم اعتراف کنم .
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم.
