تبليغاتX
جاده ی سانتیاگو

 

ما چه تصوری از عشق داریم و از آن چه تصویری در ذهن ساخته ایم!

عشق شاید تصورات کودکی 22 ساله باشد که او را غرق در تخیل می کند,عشق شاید دقیقه های زندگی مردی باشد که ساعت 2 بعد ظهر سه شنبه می میرد.عشق شاید همان رطوبت چندش آور پلشتی است که شاعر گفت,عشق شاید یکی از توهم های جوانی باشد.عشق شاید پرسه زدن های بی هدف و بیمارگونه من باشد, عشق شاید صدای پرندگانی باشد که در پائیز در رثای درختان می خوانند,عشق شاید همان خدایی باشد که به خاطر اعمال بندگانش تا ابد آنها را عذاب می دهد, عشق شاید لذت جنسی باشد ,عشق شاید تار موی زنی باشد که تا ابد بر آن آویزان می شود,عشق شاید گنبد های طلایی شیعیان,معابد بودا,گاوهای هندو و دیر و کلیساها باشد.عشق شاید مقدس باشد,عشق شاید دود سیگار باشد,عشق شاید آب پرتقال همراه با روزنامه صبح باشد,عشق شاید کودک 3 ساله ای است که آینده ای ندارد,عشق شاید مرده ای است که هنوز زنده است,عشق شاید روزمرگی ابدی من باشد,عشق شاید نگاه ساده و بی تفاوت رهگذری باشد که از کنارم رد می شود,عشق شاید دختر زیبایی باشد که مردی همراهیش می کند,عشق شاید زندگی دین داران باشد,عشق شاید پیاده روی دو نفره در جنگلی بیابان مانند باشد,عشق شاید نرمی و لطافت دستی باشد که سال ها از من دور است,عشق شاید پدر و مادری است که سفیدی موهای خود را پنهان نمی کنند,عشق شاید آب زلال چشمه ای باشد که لجن احاطه اش کرده,عشق شاید تصور خیالی انسانی قبل از خواب باشد, عشق شاید تنها یک تجربه باشد,عشق شاید دندان های همچون دکمه های پیانوی دختری باشد که در خیابان به من لبخند می زند,عشق شاید در مدفوع سگ بالغی باشد که مگس ها دور آن جشن گرفته اند,عشق شاید نگاه دختر شطرنجی پوشی باشد که روزی گمش کردم,عشق شاید مریم , روشنک , بیتا یا الینا باشد.عشق شاید زن 30 ساله ای باشد که بوی آلو می دهد,عشق شاید توطئه ای از جانب خداهایمان باشد,عشق شاید پاکترین و جسمانی ترین حس بشر باشد,شاید هم نباشد!عشق شاید در اعماق مغز معتادی باشد که به زودی می میرد,عشق شاید مهمل گویی های فلاسفه باشد,عشق شاید عقده های انسانی باشد که من را دست آویز آن قرار داده است,عشق شاید صدای کفش های زنی باشد که سکوت نیمه شب را به تمسخر گرفته است,عشق شاید گرمایی باشد که می خواهد سرمای ابدی دست های من را التیام بخشد,عشق شاید دختری باشد که تا لحظه مرگ مالک مطلق بکارتش است,عشق شاید ناله های لذت بخش شبانه همسایه باشد,عشق شاید دفترچه کوچک ایده های من باشد که در گذر زمان خط خطی شده اند,عشق شاید طلوع هر روزه خورشید باشد و زندگی ای که همچون آب رودخانه هرز می رود,عشق شاید خانه سالمندان باشد,عشق شاید خنده کودک معلول باشد که بر تخت بیمارستان زنجیر شده است,عشق شاید گلایلی باشد که به داوودی فخر می فروشد,عشق شاید تلاش برای آینده ای باشد که هرگز نخواهد رسید(هرگز وجود ندارد),عشق شاید شهرت باشد که زن بچه داری را وادار به خیانت می کند,عشق شاید دختران غریبه ای باشند که هر شب ساعاتی با آنها بالا و پایین می روم,عشق شاید خونی باشد که در جنگ و صلح از بدن زنان و مردان بیرون می ریزد,عشق شاید سایه ای باشد که از همه با من مهربانتر است,عشق شاید تلاوت آیاتی باشد که هیچ گاه نازل نخواهند شد,عشق شاید در زندگی فقیرانه کارگر روزمزدی باشد که به ناامیدی معتاد است,عشق شاید دختری باشد که در اتوبوس برایت دست تکان می دهد,اتوبوس می رود,حالا رفته است,من هم می روم.عشق شاید در نگاه حقارت آمیز انسانی باشد که خود را برتر از من می داند,عشق شاید در شعر شاعری نهفته باشد که جوانمرگ شد,عشق شاید صدای اذانی باشد که آمیخته با ناله های سگی سحرگاه سوزنبان راه آهن را در ناکجایی بیدار می کند,عشق شاید تنها در آثار شاعران و نویسنده ها باشد.به درستی که تصور درستی از عشق ندارم,عشق شاید همین هزیان های شبانه من باشد اما شاید عشق همان حماقت باشد.

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 11:26 | لینک  | 

 

با اتمام دانشگاه و فرصت چند ماهه تا سربازی فرصت گشت و گذار پیدا کرده ام و اولین سفرم با کیش شروع شد.جزیره ای زیبا , ساکت و آرام.باری شنبه ظهر به همراه خواهر و مادر با توپولوفی که شباهتی عجیب با اتوبوس داشت راهی سفر شدیم و بعد از حدود 2 ساعت پرواز در کیش نشستیم.اولین چیزی که جلب توجه می کرد هوای بسیار مطلوب جزیره بود.با تاکسی عازم هتل ارم که محل اقامتمان بود شدیم.
در این ماه از سال کیش بسیار خلوت و آرام است و تعداد مسافران نسبت به ایام عید و تابستان قابل مقایسه نیست.ساحل تمیز و آب زلال خلیج فارس چشم هر بیننده ای را به خود جلب می کند و لذت بخش تر وقتی است که نهار را در یک قدمی ساحل صرف کنی.از عصر همان روز ماراتن بازارها شروع شد , قبلا خوانده بودم آدم در بازارهای کیش دچار جنون خرید می شود.اولین بازاری که رفتیم ونوس بود,هیچ جنونی را حس نمی کردم در پانیذ و مروارید هم تنها نقش باربری را برعهده داشتم و چقدر سخت است با خانم ها در مارکت ها و بازارها گشتن و خرید کردن گویی انرژی تمام نشدنی در این زمینه دارند و هر ویترین برایشان یک مولد انرژی است.باری روز بعد در پردیس 1 کمی احساس جنون قلقلکم می داد اما من ساده به خیال خود مقاومت می کردم اما داستان در پردیس 2 وارونه شد و هجوم مارک ها و برند های مشهور با محصولات چشم نواز همراه با حراج های فصلی آنچنان مستم کرد که دامنم از دست برفت و طی 3 ساعت در حدود 400 هزار تومن ناقابل از پس اندازی که به زحمت جمع کرده بودم پرید آنچنان جنونی منو گرفته بود که در مجتمع تجاری هم ول کن نبود و آنجا هم به سبک پردیس 2 به حراج پس اندازم پرداختم.باری روزها بیشتر وقتمان را در بازارها سپری می کردیم.نکته قابل ذکر آزادی نسبی حاکم بر جزیره بود که در تضاد با شرایط کنونی شهرهای بزرگ است.من در 5,4 روز هیچ پلیس و مامور ارشادی در ساحل و بازارها ندیدم (جز ماموران امنیتی بازارها که تنها وظیفه امنیت را بر عهده داشتند)پوشش ها بسیار متنوع بود و کسی بابت آرایش و لباس ملامتمان نمی کرد و حتی ... .
در کنار بازارها از گشت و گذار هم غافل نشدیم , غروب کیش در کنار کشتی یونانی همراه با سیگار لایت لذت بخش و وصف نشدنی بود.هیجان واقعی را با 30000 هزار تومن می تونید با جت اسکی تجربه کنید و آنقدر این مورد به دلم نشست که داشتم وسوسه می شدم تجربه دوباره ای داشته باشم و شاید اگر نبود نیروی بازدارنده همراهان شاید شده بود.
در کیش بیشتر از 2 دقیقه منتظر تاکسی نمی شوی و کمری,تویوتا و ... در لباس تاکسی های خطی و بی سیم آنقدر فراوان هست که انتظار را فراموش کنی.
باغ پرندگان و پارک دلفین ها هم دیدنی بود.باغ بزرگی که با فراهم ساختن فضایی نیمه طبیعی شرایط را برای زندگی انواع پرندگان مهیا کرده بود و شما می توانید آزادانه بدون هیچ تور و قفسی در این باغ قدم بزنید و با صدای پرندگان آرامش بگیرید البته به جز پرنده ها در قسمت های دیگر باغ تمساح ها, پنگوئنها و میمون ها شما را تنها نمی گذارند آخر سر هم هنرنمایی دلفین ها , فک ها و گراز های دریایی شما را به وجد می آورد و شبی به یاد ماندنی را برای شما رقم می زند و بهترین شب سفر هم شب آخر بود که در کنار ساحل گذشت و در خنکای شب همراه با صدای امواج منو به فکر فرو برد.
باری روز آخر هم رسید و چهارشنبه صبح با همان توپولوف کذایی به خانه برگشتیم و سخت بود از راحتی و  آرامش کیش که داشتیم تازه عادت می کردیم دل کندن.نکته جالب سفر اینکه در مسافران پرواز ما دختری همراه مادرش بود که هم چشم های زیبایی داشت و هم مقدار متنابهی چیزهای دیگر, کششی در من افتاده بود که تا هر جور شده با ایشان لینک کنم و هر جور شده این پیام تاریخی را که من با بقیه فرق دارم را برایش بازگو کنم(هرچند همه فکر می کنیم با همه فرق داریم) نگاه های پر تعداد من را انگار فهمیده بود که با نگاه هایش به زعم خودم جواب می داد.هرچند شرایط به گونه ای پیش رفت که آشنایی میسر نشد و من ماندم و فرصتی که از دست رفت.رهاوردی خوبی می شد.افسوس که به قولی دست ما کوتاهو , خرما بر نخیل !

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 20:8 | لینک  |