تبليغاتX
جاده ی سانتیاگو

می گویند امروزه دوری جستن و ایراد گرفتن از فرهنگ عامه به دلیلی بر مدرن بودن و منور فکر شدن تبدیل شده است.من نه خودم را مدرن قلمداد می کنم و نه اصرار دارم شما بپذیرید که فکر روشن دارم,هر جور که دوست دارید قضاوت کنید.اما نمی دانم چرا حالم از جامعه ای که در آن زندگی می کنم بهم می خورد جامعه ای عقب مانده با فرهنگی بدوی.اگر پایتخت نشین باشی شهروند درجه دومی تازه آن هم با ارفاق,اما اگر از بد روزگار 10 سالی از پایتخت به شهری مذهبی تبعید شده باشی که هیچ ندارد از فرهنگ اجتماعی,مدیریت شهری گرفته تا زیبایی و بافت شهری ای که آدم فکر می کند یک مبتلا به سادیسم یا مازوخیسم آن را طراحی کرده,می شوی شهروند درجه 3 شایدهم بدتر.اینجا شهر کتاب هم ندارد!
بارها تفکر کردم که شاید مشکل منم و روحیه کمال گرایی که دارم بانی مشکلات است اما حق بدهید درخواست حداقل ها  با کمال گرایی 180 درجه متفاوت است.همیشه سعی کرده ام فقط هنگامی که کار دارم از خانه بیرون بروم چون همیشه اعصابم بهم می ریزد وقتی هرز رفتن اجتماع را می بینم و به خالقم کلماتی را نثار می کنم.ملامتم نکنید دارم با شما دردودل می کنم به زعم نادرست عده ای نبایدآثار صادق هدایت را دوره کرد تا به پوچی رسید و به خودکشی فکر کرد,به نظرم دیدن هرروزه یک شهر زشت و فرهنگ عقب مانده جامعه اش خواهی نخواهی تو را به آن سمت سوق می دهد.شما هم اگر جای من بودید و در شهری زندگی می کردید که مشهد نام گرفته و آنقدر رنگ مذهب و تعصبات آن را در برگرفته و مهاجرت فرهنگ جامعه شهری اش را به انحطاط کشیده شاید همین گونه لابه می کردید.قصد توصیف ندارم چون اگر هم بخواهم ناتوانم در آنگونه که هست توصیفش کنم.در یک کلمه فاجعه!!
مجبورم خودم در خانه بمانم کتاب بخوانم وفیلم ببینم و دلخوش باشم که برای پروانه شدن بایستی خودم را در پیله تنگ و تاریک تنهایی محبوس کنم و امید به آنکه صیادی به طمع ابریشم شکارم نکند.
من مدت هاست که از سیاست کناره گرفتم, نه سیاسی فکر می کنم و نه می نویسم.اما سنگسار چند هفته قبل مردی در یکی از روستاهای قزوین بدجوری حالم را دگرگون کرد و اینکه شنیده ام سنگسار زن هم هنوز در دستور کار است!در مذمت سنگسار این تنبیه وحشیانه نمی نویسم چون آنقدر داناتر و بزرگ تر از من نوشته اند که این وظیفه را از دوش من برداشته اند,فقط اگر حوصله داشتید سری به اینجا بزنید و در کمپین ضد سنگسار شرکت کنید.
پ.ن : و من فارغ التحصیل شدم و دو چیز را از دست دادم یکی نیمچه پایگاه اجتماعی دانشجویی را و دومی دوستان خوبی که هرگز فراموششان نمی کنم,تا چند ماه دیگر هم می روم برای خدمت زیر پرچم!
پ.ن 2 :تصمیم دارم در هر پست وبلاگ در پایان حرف هایم یک کتاب و فیلم را معرفی کنم تا اگر نخوانده اید و ندیده اید, بخوانید و ببینید و اگر هم نه,خب دوباره مرور کنید.
پ.ن 3 :
*کتاب این پست " کوری " نوشته ژوزه سارامگو ترجمه ی مهدی غبرائی,نشر مرکز . کوری همه را گرفتار کرده, پلیدی فراگیر شده و بشریت از معنای خود تهی گشته و در کثافت غوطه می خورد و فقط یک زن کور نمی شود ... . چند ماه پیش با اقتباس از کوری تئاتری در تهران با همین اسم اکران شد و هالیوود هم امسال شروع به ساخت فیلمی بر اساس این داستان کرد.
*فیلم این پست هم " 13 ساله ای که 30 سال شد " محصول 2003 امریکا است که داستان آن حول محور دختری 13 ساله می گردد که با توجه به حوادثی آرزو می کند 30 ساله شود و بعد از آن ... . فیلم خوبی است و ارزش وقتی که برایش می گذارید را دارد.

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 11:35 | لینک  |