عشق بيهودگي است
دوست داشتن هم پوچ است
بايد دليل واقعي داشته ياشد
پشت هر عشقي وهر دوست داشتني
تا بيهودگي اش غالب نشده
فكركن
فكر كن عشق چه سودي برايت دارد؟
اگر فهميدي ؟
عاشق باش .
پ.ن : با اقتباس از وبلاگ نامرد
به شدت تنهايم. زندگي ام پر از درد و فلاكت شده است و شايد من اين گونه فكر مي كنم. من در خيابان 22 كه شايد آخرين خيابان هم باشد گير كرده ام. عاشق نيستم،عشق ندارم و حتي كسي را ندارم كه بخواهم دوستش داشته باشم و به زعم دوستان داشته و نداشته ام آدم نيستم،احمقي هستم كه همچون دلقكي پير با نفس كشيدنم هوا را آلوده مي كنم،من هيچ ندارم. سخت مي خواهم بميرم و شايد زندگي مي كنم براي مردن و مي ميميرم براي زندگي!نمي دانم. در تمام لحظه هايم پوچي جاريست و بس .
معتقدم انسان بر طبق حكمي ناعادلانه از جانب او (همان خداي شما) به اين جهان پا مي گذارد و پس از مدتي كه شايد 1 ماه ، 1سال و يا ... سال باشد بر اساس حكمي ناعادلانه تر از هستي ساقط مي شود. تنها يك راه هست كه انسان حكم دوم را خودش صادر كند و با حكم خودش بميرد، خودكشي !
شب هايم به جاي سپري شدن در خيابان ها زير نورهاي رنگارنگ و يا شركت در پارتي ها و جشن هاي مختلف در گوشه اتاق بهم ريخته ي كوچكي كه كمي بزرگ است مي گذرد و جاسيگاري پر از ته سيگارم تنها نماد من است. انساني آشفته و مغشوش در آستانه مرگ.
خسته ام از ديوارها ، نورها و آدم ها. سنگ صبوري ندارم و نداشته ام . به حقيقت كه من چيزي براي از دست دادن ندارم. تا 2 ماه ديگر نيمچه پايگاه اجتماعي خود را از دست مي دهم ، ديگر دانشجو هم نيستم. من به نوميدي خود معتادم! زندگيم همچون حبابي است كه روزي مي تركد بي صدا.
همه مي خندند، به من ، به عقايدم ، به افكارم و از همه دردناك تر به زندگي ام. نمي خواهم وجود داشته باشم ، شايد واقعا خنده دارم . زماني عاشق تنهايي بودم و حالا همان تنهايي ديوانه ام كرده. در زندگيم زخم هايي است كه مثل خوره روحم را مي خورد. اشك هاي ناخواسته شبانه من را كسي را نمي بيند و سيگار كشيدن هاي ابدي و پروازهاي كوتاه را .
به چه چيز زندگي ام دلخوش باشم . به مليت بي ارزش به فنا رفته ، به عشق نداشته ، به بوسه هاي دروغين و يا خانواده اي مهربان ولي تكرار شده. واقعا به چه؟
من با ديدن هر روزه خرابه ها ، آدم ها ، و فرهنگ ها و ... هر روز مي ميرم. او در حالي مرد كه هنوز زنده بود. سخني دارم با شما كه مي ميريد براي زندگي و هراس هولناكي داريد از مرگ. شما چه داريد كه من ندارم؟ خدا ، مذهب يا ... .چه حسي باعث شده از نفس كشيدن تان خرسند باشيد. خواهش مي كنم بگوئيد !
و من شايد به كورسوي اميدي زنده ام در اين خيابان تاريك و سرد.
