تبليغاتX
جاده ی سانتیاگو

مجلس نشينان تا چند روز ديگر براي راي اعتماد به كابينه احمدي نژاد تشكيل جلسه مي دهند،كابينه اي كه قرار بود 70 ميليوني باشد اما به مرور زمان آب رفت و به كابينه كيهاني (كابينه سپاهي) مبدل گشت.

شوخي ديروز كم كم دارد خيلي بزرگ مي شود.همگي قبول داريم با انتخاب احمدي نژاد آبروي ايران در سطح جهاني از بين رفت و با معرفي كابينه (وتشكيل احتمالي آن)احتمالا آبروي داخلي وي نيز پيش طرفدارانش خواهد رفت.هيچكس انتظار كابينه مدرن و نوين از او نداشت اما فكر چنين افتضاحي را هم نمي كرد!

كابينه اي كه زاهدي (پيشنهادي وزارت علوم)بالاترين سمتش معاون پژوهشي دانشگاه كرمان بوده و عنوان جعلي 10 رياضيدان برتر دنيا را با خود به همراه دارد.اسكندري(پيشنهادي وزارت كشاورزي)تا سال 74 به گمانم در روستاي كوت اهواز روزگار بسر مي برده و نمي دانم چطور از روستا به وزارت رسيده و تنها كار قابل ذكرش مشاركت در طرح خودكفايي گندم بوده!درباره پورمحمدي چيزي نگويم بهتر است كه اگر احمدي نژاد شرم نمي كرد شايد اسم فلاحيان را هم در ليست وزرا مي ديديم.محسني اژه اي كه خوب گاز مي گيرد وزير پيشنهادي اطلاعات است تا با كمك پورمحمدي بيش از گذشته سركوبمان كنند.چرا وقتي مي شنويم كه روحانيون با چنگ و دندان از اسلام محافظت مي كنند،مي خنديم،اين اصلا شوخي نيست،اينها كاملا جدي اند.

صفارهرندي كه در كيهان از بريدن زبان ها و شكستن قلم ها سخن مي گفت،مي خواهد وزير فرهنگ شود.او كه تنها كار فرهنگيش،جلوگيري از كارهاي فرهنگي ديگران است و در اولين سخنانش از برخورد با تهاجم فرهنگي در عرصه نشر،سينما و ... سخن گفته.خيلي آزادي در اين زمينه بود كه حالا به اين بهانه مي خواهند محدودش كنند.وزير آموزش و پرورشي كه سالهاست بازنشت شده و در صحبت هاش تعداد دانش آموزان و معلمان در كشور را نمي داند چگونه مي خواهد سياست گذاري كند و وزارت را اداره كند.

درباره 90 درصد وزيران پيشنهادي مي توان به همين صورت نوشت.وزيراني كه 25-20سال پيش ليسانس گرفتند،10 سال پيش مدرك فوق ليسانس و حدود 1 سال قبل همگي باهم دكتر،آنهم دكتراي مديريت استراتژيك!؟!(راستي خبر داشتيد كشمير هم دانشگاه دارد)

نمي دانم حاكمان ما يا عقلشان را از دست داده اند و يا... .اما فكر كنم با وضع كنوني عمر اين دولت به سال نمي رسد.افسوس كه ايران به اين مرحله رسيده!تا چند ماه پيش كشوري تروريست خطاب مي شديم و حالا يك مرحله پيشرفت كرده و وحشي خطاب مي شويم(اين صفت را يك انگليسي وقتي مليتم را گفتم به من داد!).

كاش من اشتباه كنم در غير اينصورت فاتحه كشور را بايد خواند.

پ.ن:ديروز دوستي را ديدم از راي به احمدي نژاد اظهار ندامت و پشيماني مي كرد،شك ندارم همانند دوست من در كشور بسيار است(چرا اول كاري را انجام مي دهيم و بعد تازه يادمان مي افتد رويش فكر كنيم؟)

پ.ن:به سلامتي پرچم فرانسه هم به آتش كشيده شد،احتمالا فردا نوبت آلمان و بعد آن روسيه و بوركينافاسو است.علاقه بسياري به دشمن تراشي داريم و تا كل دنيا مخالف مانشوند آرام نمي گيريم،دست خودمان هم نيست.

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 1:21 | لینک  | 

بعد از مدت ها دوري از سينما به توصيه دوستان براي ديدن خيلي دور خيلي نزديك ميركريمي به سينما رفتم.شنيده هايم از اين فيلم زياد بود، اما با تماشاي اين فيلم چيزي فراتر از شنيده هايم ديدم.بي شك مير كريمي را با اين اثر بايد سازنده اي تمام حرفه اي قلمداد كرد و شكي هم به خود راه نداد.در فيلم صحنه هايي وجود دارد كه تحليل آنها خالي از لطف نيست.

روح و جسم - هم روح و هم جسم ،دردهايي دارند درمان پذير.يكي به روح مي رسد،يكي به جسم(در جايي از فيلم كه در جواب فرد روحاني دكتر مي گويد من مهندس مغز و اعصابم و وي با خنده اظهار مي دارد كه پس با هم همكاريم چون تخصص من هم در همين زمينه است)فيلم به اين سمت مي رود كه نشان دهد با هر ميزان علم،احتياج به راهبر داريم و نمي توان بي گدار به آب زد.هر چند امروزه اعتقادي به اين موضوع(نوع راهبر) نداريم.

سير آفاق و انفس - در فيلم هم كوير هست(آفاق)وهم كهكشان هاي افلاكي(انفس)،پس اگر مي خواهيم به دوردست ها فكر كنيم،بايد از همين نزديكي ها شروع كنيم.

مرگ و زندگي - تضادها در كنار هم است كه معنا پيدا مي كند،بايد سفيد باشد تا سياه معنا پيدا كند.در فيلم عروسي و عزا در كنار هم است،يكي زنده مي ماند و يكي مي ميرد.شادي نوروزي و خاموشي برق شهر نيز در كنار هم اند.به قول دكتر در اوايل فيلم آدم نمي فهمه جشنه يا جنگه!پس فرهنگ شاد بودن و فرهنگ شادي هم مهم است،يعني بدانيم كه چطور شادي كنيم.

معرفت - جوانان به صحرا رفته اند تا آسمان صاف كوير را به تماشا بنشينند و بيشتر بدانند و اذعان كنند "بزرگترين تلسكوپ هاي دنيا فقط 4 درصد كهكشان را رصد مي كنند".بايد به علم روز مجهز بود و از فناوري بهره گرفت همچنان كه دكتر بهره مي گيرد اما همه سرانجام به زير خاك مي رود.چنانچه اتومبيل بنز مجهز او سرانجام به زير خاك مي رود.ولي در پس اين خاك شدن،رويش ديگري هم هست.

براي كسب اين معرفت نگاهي به تاريخ گذشته بسيار سودمند است.تاريخ را مي خوانيم و از احوال گذشتگان مطله مي شويم، گويي با آنها زندگي كرده ايم و اين همان نگاه دكتر است به گذشته، زير خروارها خاك باplay back هندي كم.

نام فيلم - در گذشته خيلي چيزها را دور مي پنداشتيم و خدا را نزديك،ولي امروز به لطف تكنولوژي دورترين چيزها امروز خيلي نزديكند اما خدا را بسيار دور مي بينيم.خيلي دور خيلي نزديك شايد اينجا معنا پيدا كند.

در كل تصاوير زيبا و خوش رنگ كوير همراه با محتواي دوربين و هماهنگي فيلمبردار با انديشه كارگردان تعاملي نسبي در فيلم ايجاد كرده است.اگر وقت به شما اجازه داد،ديدن اين فيلم را به همه توصيه مي كنم.حتي اگر همانند من ماههاست كه به سينما نرفته ايد اين فيلم را از دست ندهيد. پشيمان نمي شويد.

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 8:5 | لینک  | 

امروز داشتم آرشيو رو مرور مي كردم ديدم نوشته هام دچار يك نوع سياست زدگي شده،قرار بود از همه چيز بنويسم اما خب به نظرم اگه تحليلمو راجع به مسائل روز بنويسم بهتر باشه از اينكه وبلاگ رو به دفتر خاطرات تبديل كنم.

البته اينكه بيشتر به نوشتن سياسي علاقه نشون مي دم شايد به گذشتم برگرده،به جرات مي تونم بگم بيش از هر چيزي تو زندگيم كتاب خوندم.دوران دبيرستان وقتي همه بچه ها دنبال دوست دختر و بازي كامپيوتري بودند من با سرزمين گوجه هاي سبز هرتا مولر صبحمو شروع مي كردم و با دل سگ ناباكوف مي خوابيدم،تفريح من اون زمان خواندن مجموعه مقالات لنين يا ماركس بود.هرگز يادم نمي ره وقتي 18 سالم بود 3 روز از مدرسه اخراج شدم چون سر كلاس معارف داشتم بادي گارد (كتابي درباره خاطرات پشت پرده انقلاب)مي خوندم.الان اون بچه ها تو خيابونا پرسه ميزنن و پاي نت دارم پست جديد وبلاگمو مي نويسم.نمي دونم كدممون راه درستو انتخاب كرد؟

پائولو كوئيلو در پدران-فرزندان،نوه ها مي گه اگر كاري كه مي كني هوشمندانه باشد هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.پس به من حق بدهيد كه بيشتر در ارتباط با سياست بنويسم تا چيزهاي ديگر،چون در اين زمينه اطلاعات بيشتري دارم.

تئوريسين دولت جديد مصباح يزدي كه اين روزها سرمست از رسيدن به قدرت پي در پي سخنراني مي كند در جديدترين اظهاراتش اعلام كرده اينكه اسلام را طوري معرفي كنيم كه خوب جلوه كند و همه دنيا بپذيرد اين ديگر اسلام نيست.در بخش ديگري از سخنانش گفت اگر كشور اسلامي يعني كشوري كه احكامش تابع راي مردم است و مطابقت با قران و سنت(گزينه دوم خطرناكتر است)ملاك نيست،پس سوئيس هم كشوري اسلامي است.

تندرو هاي بسيجي اعلام موجوديت مي كنند،كيهان از پالايش دانشگاه ها و انقلاب فرهنگي دوم خبر مي دهد و... .ترسيم آينده بسيار سخت است.

من در پست قبليم گفتم حكومت اسلامي رويايي بيش نيست تا در روزنامه خواندم مجلس قانون اساسي را بازنگري مي كند،كه در اين بازنگري مجمع تشخيص مصلحت گويا منحل شده و در عوض اختيارات شوراي نگهبان افزايش يابد.اينجا بود كه خطر حذف جمهوريت و جايگزيني حكومت را احساس كردم.

در شرايط كنوني تصميم گرفتن بسيار دشوار است،از سويي شرايط جامعه آماده مرحله گذار نيست(برنارد شاو مي گويد انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي كند تنها استثمارگران را عوض مي كند) و در سوي ديگر خطر طالبانيسم ايران را تهديد مي كند.وقتي بيشتر فكر مي كنم مي بينم اقدام خاص و معقولي نمي توان كرد و اين بسيار دردناك است.كم كم شايد به اين نتيجه برسم كه از ايراني بودنم خسته شده ام.

پ . ن : وقايعي مانند انقلاب تنها شروع جذابي دارند --- هوارد ساكلر

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 17:19 | لینک  | 

اعتراض و تجمع هاي چند صد نفره خيلي زود و سريع به اعتصابات گسترده در كردستان تبديل شد.سرعت همه گير شدن اعتراضات آنهايي را كه خواهان انقلاب مجدد و تغيير بنيان و اساس از ريشه هستند را خوشحال كرد كه شايد خورشيد طلوع كرده !

درگيري هايي كه از مهاباد شروع شد و ظرف يك ماه به سنندج،سقز،بوكان و جاي جاي كردستان رسيد.خيلي ها سعي بر آن دارند كه دامنه اعتراضات را به ساير مناطق بكشند كه به نظر من موفق نخواهند شد زيرا تركيب قومي و ساختار جمعيتي در ساير مناطق به طور كلي با كردستان متفاوت است.

هرچند شكنجه قرون وسطايي و كشتار مردم بي دفاع كردستان در اعتراض به خوي حيواني را محكوم مي كنم و خواستار مجازات عاملان آن هستم،اما باز هم همانند گذشته تاكيد مي كنم اينگونه مبارزه كردن در شرايط كنوني ايران بي فايده است و نبايد انجام شود چون جز هدردادن خون و انرژي سرانجامي ندارد.نه اختلاف من و شما بر سر مسائل اعتقادي نيست،من هم معتقدم اين رژيم بايد برود.اما به چه قيمتي و به چه صورتي؟شايد اختلاف من و شما در اينجا باشد.

بر فرض اعتراضات در كشور همه گير شد و از تهران،مشهد،اصفهان تا شيراز و اهواز و... گسترش پيدا كرد و ظرف 1 يا 2 ماه(با اين فرض كه اكثريت مردم به يكباره متحد شوند كه رژيم نتواند كاري انجام دهد) سيستم حاكم عوض شد،آيا تاكنون به فرداي آن روز فكر كرديد؟يا سقف ديدتان تا روز تغيير سيستم است؟نه با خود منطقي باشيم ،كمي دورتر را هم ببينيم آيا وضع فرداي تغيير رژيم را هم اكنون نمي بينيم؟عراق امروز آئينه آن روز ماست.(اين درست كه ايران در امور آن دخالت دارد،اما اگر دخالت هم نداشت اوضاع عراق فرق چنداني نمي كرد)

هر روز صدها انفجار،صدها قتل،صدها تجاوز،صدها ويراني باز هم ادامه دهم يا همين قدر كافيست.ما به دنبال اين هستيم و هدفمان ايجاد چنين شرايطي در كشورمان است؟

دوستان عزيز آزادي نه دادني است نه گرفتني بلكه يادگرفتني است.مردمان جامعه ما هنوز آزادبودن و آزاد زيستن را ياد نگرفته اند و مخالفت آنها بيشتر بر اصل همه يا هيچ استوار است و شعارهايشان هميشه ‌((مرگ بر)) و يا ((زنده باد))بوده و مي باشد.

قيام و انقلابي كه شما از آن دم مي زنيد دو جواب بيشتر ندارد.يا نتيجه نمي دهد و سركوب و كشتار وحشيانه به همراه دارد،يا نتيجه مي دهد كه در اين حالت آن چنان وضع وخيم خواهد شد كه روزي هزاربار بر خود بابت چنين كاري لعنت مي فرستيد.احساسي فكر نكنيد كه منجر به احساسي تصميم گرفتن شود! ما نبايد همانند گذشتگان و پدرانمان اشتباه كنيم.

دم از ايجاد دمكراسي غربي مي زنيم و خواستار آنيم اين صحيح،اما آيا فرهنگمان به حدي رسيده كه با دمكراسي غربي زندگي كنيم؟

شايد بگوئيد حركت لاكپشتي رفرميست ها زمان مي برد اما غافليد كه همين گذر زمان است كه اخلاق ها را مي سازد،فرهنگ را آموزش داده و آماده دوران گذار مي كند.

اگر احساس مي كنيد حال كه جوانيد بايد اين تغييرات ايجادد گردد و شما را هم اكنون بهرمند از نتايج آن كند سخت در اشتباهيد واگر به عقلمان رجوع كنيم مي فهميم كه اين احساسمان سراسر اشتباه است.

اگر به اكثر قيام هاي دنيا نگاه كنيد مي بينيد هميشه قشر جوان و دانشجو در آن سهم عمده اي داشته اند. آيا تاكنون جوياي علت آن شده ايم؟

جوانان و بالاخص دانشجوان تنها قشري هستند كه آينده نگر نيستند و تنها جلوي پاي خود را مي بيند و شايد هم كمتر!راحت فريب مي خورند،به او وعده آينده اي همچون بهشت مي دهند و او براي آن جان مي دهد اما ... .پوپر مي گويد آنها كه خواستند در زمين بهشت ايجاد كنند،جهنمي بيش نساختند.تنها گروهيست كه بيشتر بر احساس تصميم مي گيرد تا عقل و در آخر تنها گروهي مي باشد كه بيشتر از همه آسيب مي بيند و ضرر مي كند

دوستان،من ادعايي ندارم اما فكر كنيد،تاريخ را بخوانيد و در آخر عاقل باشيد و عاقلانه رفتار كنيد.فقط همين!

 

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 1:57 | لینک  | 

پايان عصر خاتمي اين تيتر ديروز روزنامه شرق بود، پاياني عصري كه مي تواند مصادف با آغاز عصر جديد شود. محمود احمدي نژاد از امروز رئيس جمهور است و همه چشم به آينده دارند و حوادث جديد را به انتظار مي كشند.

بعضي از وبلاگ نويسان هنوز در شوك انتخابات به سر مي برند و سعي مي كنند با فحاشي و... عقده هاي شكست خود را نمايش دهند.بله ما جوانمردانه يا ناجوانمردانه باختيم، باختيم چون خيلي چيزها را بلد نيستيم! باختيم چون راه ابراز مخالفت را نمي دانيم.بايد بدانيم فحاشي نشان دهنده عدم درك و شعور اجتماعي ماست. با فحاشي چه چيزي را مي خواهيم ثابت كنيم جز ضعف خود در برخورد با مشكلات!

اما دوستان سعي مي كنند با نسبت دادن الفاظي به رئيس جمهور جديد خود را سبك كنند اما واقعا نمي دانند چه هدفي را دنبال مي كنند،با اين كارمان چه چيزي را مي خواهيم ثابت كنيم؟

لباس رياست جمهوري براي او بسيار بزرگ است و چهره اش به تنها چيزي كه نمي خورد همين سمت است اما چه دوست داشته باشيم و چه مخالف باشيم او اكنون رئيس جمهور است!

فارغ از هر زنده باد و مرده باد                        سر به راه مملكت بايد نهاد

گروهي از قيام حرف مي زنند،از درگيري كردستان مي نويسند و از گنجي به عنوان نماد استفاده مي كنند و ...

دوستان چاره ايران ما انقلاب و بناي مجدد زير ساخت ها نيست تنها رفورم و انقلاب مخملين در اين برهه زماني مطلوبست.انقلاب 57 سالها ما را از سايرين عقب انداخت، آزموده را آزمودن خطاست!

مطمئن باشيد اگر اين دولت نخواهد به شرايط زمانه تن دردهد آخرين دولت خواهد بود در آن ترديد نكنيد.پس بي جهت حنجره هايمان را خسته نكنيم.حكومت اسلامي رويايي است كه هرگز محقق نخواهد شد.

مي دانيد چرا ما پيشرفت نمي كنيم چون حاضر نيستيم مخالف را تحمل كرده و با او كار كنيم و اين درد تاريخي ماست.دردي كه ننگ جهان سومي را پيشانيمان داغ كرده،تنها بايد خود را اصلاح كنيم تا نتايج زيباي آن را ببينيم.

تا وقتي دغدغه جوان ما تفريح و شهوت است و دولتمرد  ما پي سركوب . ما به جايي نمي رسيم.

اروپاي دوران غرق در جهل هم اينك كجاست و ايران متمدن كجا ؟چرا اينگونه شد؟

حرف ها براي گفتن بسيار است اما اندك است گوش ها براي شنيدن.

ديشب شوخي ميلان كوندرا را تموم كردم،كتاب خوبيه و خوندن اونو به همه كسانيكه به سبك كوندرا وهم قطارانش علاقه دارن توصيه مي كنم.از نظر من شوخي يكي از شاهكارهاي كوندراست كه براش اعتبار جهاني هم به دنبال داشت.لووديك زندگي خود را با يك شوخي برباد مي دهد. اعتبار ، مقام و شخصيت خويش را فنا شده مي بيند او كه از اوج به حضيض رسيده تنها در ساليان تبعيد و انزوا به يك چيز فكر مي كند و آن انتقام است.در اين ميان هلنا بازيچه انتقام لووديك مي شده ودر اين شوخي سهيم مي شود اما ... .

البته بخش چهارم از فصل 5 در ترجمه چاپ داخل به دليل قواعد حاكم بر ايران و بي پرواي كوندرا در شرح لحظه به لحظه تماس كه اتفاقا يكي از تاثير گذارترين بخشهاي كتابه سانسور شده، اما جاي نگراني نيست به لطف اينترنت مي تونيد به راحتي با كليك کتابخانه مجازی به ترجمه اين بخش دسترسي پيدا كنيد.باز هم از كلينتون بابت اينترنت متشكرم!قصد دارم سال بلواي عباس معروفي رو از امشب شروع كنم تا ببينيم چي مي شه.اكتاويوپاز ميگه اين ما نيستيم كه زندگي مي كنيم،اين زمان است كه ما را مي زيد ... . منتظر شنيدن نظرات شما هستم.

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 10:28 | لینک  | 

می خواست بگوید عدالت چیزی است بزرگتر از این بازی که آغاز کرده اید. گفتیم حقیقت چیزی است که گفتنش را نمی توان، هم گوش ها نمی شنوند، هم دهان ها نمی گویند، هم جان ها طاقت نمی آورند.

گفت من بی گفت این حقیقت که در جان من است آرام نمی توانم گرفت. گفتیم کلام هرگز به اندازه جان بزرگ نبوده است، چرا که کلام را همیشه در جان می توان نهان کرد تا روزی دیگر که بگوئیش بر سربازاری که کلام را خریداران فراوانند.

گفت این کلام که در من است خریدار نمی جوید، کودکی است، آنرا زاده ام نه برای فروختن و اینک طاقت نهان کردنش را ندارم. گفتیم جانت را چه می کنی، اگر که کلامت، جان را فدیه کند یا آنرا گواه و شاهد خویش بخواهد؟

گفت: من بی گفت این کلام بودن را تاب نمی آورم و جز گفتن آن هر آبی در دشت جان من سراب است. گفتیمش ما چنین نمی توانیم که تو می توانی و چنین نمی پنداریم که تو در پنداری.

گفت بودن را نمی خواهم که حقیقت همان است که در من به کلمه آمده است و من کلمه را می خواهم که باشد حتی اگر بودن را تاوان گفتن بدهم. گفتیم اگر تو نباشی کلمه ای دیگر نخواهد بود و تو مرد کلماتی و مرد باید باشد تا کلام باشد.

گفت: می خواهم که کلماتم باشد و خویشتن را در کلام خویش بگذارم. خویش را بدین گونه بود که فریاد کرد در کلمه و جان را از خویش به کلمه درآورد. جانش از آن پس کوچک تر و کوچک تر و کوچک تر شد و کلماتش از آن پس بزرگ تر شدند و بزرگ تر شدند و بزرگ تر شدند.

رفت که برود، صدایی شد و کلماتی، تا صدایش و کلمه اش بماند . صدایش ماند و کلمه اش ماند . اکنون صدایی دیگر از او نمی شنوی ، بدنش به سکوت می رود و کلمه هایش پر طنین تر و پر طنین تر و پر طنین تر می شود.

در بازاری که مردمان سر به زیر انداخته اند و به سرعت از سرمای سکوت می گریزند، صدایی ناگزیرگوش و جان و قلب آدم ها را نشانه می گیرد ، هرچه صدا بلند تر می شود طپش قلبش آرام تر می شود، قلبش به سکوت می رود ، ساکت می شود. می ایستد . منحنی سبز بی رحم به خطی بدل می شود.

عابران می روند . می گذرند و گروهی می مانند.
ما بر سر بازار خویش ایستاده ایم، صدایش از انکار هر کس بزرگ تر است و هر که باشی جز احترام کاری برایش نمی توانی بکنی.

تنها می شود به چشمان مردمان خیره شد وگفت: او گفته است که قیمت جانم را مردمان خواهند گرفت . آیا مردمان قیمت جانش را خواهند گرفت؟(ابراهیم نبوی - ۷ مرداد ۸۴)

حالا يکنفر دارد جان می کند و ما برای زنده اش شمع روشن می کنيم  و شاخ گل  می بريم يکنفر سلاخی ميشود و ما برای قصابش نامه پراکنی ميکنيم و هرکس فقط تلاش ميکند که خودش را عزادار تر نشانت دهد اين يعنی که روشنفکرتر است.این جمله از وبلاگ نماز خانه کوچک من می باشد.(ذکر این جمله به معنای تائید آن نیست)

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 9:17 | لینک  | 

مادر دوستت دارم و تا ابد به تو محتاجم

و همين لحظه اين قدر اشك براي ريختن دارم كه موهايت تر شود

خودم را از تو دور كردم،با اين وجود

توجه و عشق تو هنوز در دلم برپاست.

براي تمام لحظاتي كه به خاطر من رنج كشيدي

متاسفم

اما بعد از طوفان هاي كوچك

اين آرامش است كه پا برجا خواهد ماند.

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 23:55 | لینک  | 

تو وبگردي روزانه ام  به اين جمله زيبا برخوردم همونجا نوشتمش اما اسم وبلاگ الان يادم رفته.حيفم اومد كه شما نخونيد:

اگه یه نفرو خیلی دوست داری آزادش بذار٬بذار هرجا دلش خواست بره٬اگه برگشت باشه مال خودت تا قیامت.اگر هم برنگشت بدون هیچ وقت مال تو نبوده که بخوای چیزی رو از دست داده باشی.


ديروز فريدون سه پسر داشت عباس معروفي رو تموم كردم.من اصولا وقتي يه كتابو شروع مي كنم تا تمومش نكنم آروم و قرار ندارم٬مخصوصا كتاب هايي كه گيرايي زيادي داره يه صفحه كه مي خوني با خودت ميگي بذار يه صفحه ديگه بخونم ببينم چي ميشه و همينطور ادامه مي دي وقتي به خودت مياي كه مي بيني تموم شده!شما اينطوري نيستيد؟

كتاب نثر ساده اي داشت به طوري كه خواننده غير حرفه اي هم به راحتي مي تونه كتابو بخونه و باهاش ارتباط برقرار كنه.من كه خودمو حرفه اي نمي دونم اما واسم جذابيت زيادي داشت.

كتاب داستان يه خانواده متمول قبل از انقلاب و بعد انقلابو به تصوير مي كشه٬مادري كه چهار پسر داشت.همه پسرا قبل انقلاب با هم يك هدف واحد داشتند كه اون سقوط شاه بود.

اما بعد انقلاب هركدوم سرگذشت متفاوتي پيدا مي كنه پسر اول جز اولين قرباني هاي انقلاب ميشه٬دومي پاي ثابت بيت رهبري و به رده هاي بالاي وزارت اطلاعات مي رسه٬پسر سوم كه كمونيست بوده فراري ميشه و آخرين پسر كه جزو مجاهدين بوده به بغداد نقل مكان مي كنه .پدر هم كه در زمان شاه سرمايه دار بود و طرفدار شاهنشاهي بعد انقلابم  سرمايه دارمی مونه٬عضو حزب موتلفه و طرفدار رهبر.

اين كتاب تو ايران اجازه انتشار نداره و بعيد هم مي دونم جلدسفيدشو هم به راحتي بشه پيدا كرد.من خودم pdf کتابو از اینترنت خوندم برای دانلود نسخه  pdf  اینجا رو کلیک کنید.اگر بنا به هر علتی نتونستید به من میل بزنید تا براتون بفرستم.کتاب بعدی که می خوام بخونم شوخی میلان کوندراست٬از اثر جدید مارکز هم زیاد شنیدم در باره اون هم در آینده مینویسم.

 

 

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 0:30 | لینک  |